دوست دارم بنویسم

نوشته های یک روزنامه نگار آماتور

شب می گذرد یا لاست می گذرد؟
ساعت ۱۱:۱٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/۳  

١- مادر فرید پس از سالها بی خبری پیش او می آید و خبر از پدرش می دهد. فرید مست از یافتن والدینش به سوی خانه پدر می رود. پدر مردی پولدار است که خانه ای شیک و بزرگ دارد. پدر و پسر به هم علاقمند می شوند. پدر پیشنهاد یک شکار می دهد. ساعت قرار ١٢ فردا. فردا ساعت ١١ فرید وارد خانه پدر می شود و پدر را زیر دستگاه دیالیز می بیند. چند رو زبعد بمارستان و ٢ تخت در کنار هم که فرید و پدرش روی آن ها در انتظار عمل پیوند کلیه اند. چند ساعت بعد همان اتاق.  فرید به هوش آمده  و با تخت خالی پدرش روبرو شده است. فرید از پرستار سراغ بیمار تخت بغلی را می گیرد. پرستار می گوید بعد از عمل خواست به خانه خودش برود تا آن جا از او بهتر پرستاری کنند. پدر حتی یک پیام هم برای پسر نگذاشته است.

٢- دکتر ربیعی پدر و دکتر ربیعی پسر هر دو در همان بیمارستان جراحند. پدر  پیر رییس بخش جراحی  و پسر جوان دستیار اوست. در آخرین عمل جراحی، ربیعی پسر دست لرزان ربیعی پدر را می بیند و از او می خواهد ادامه عمل را به او واگذارد. پدر قبول نمی کند و شاهرگ بیمار بریده می شود. بیمار از دست می رود. پدر از پسر می خواهد این را نادیده بگیرد اما پسر در جلسه بررسی این موضوع واقعیت را می گوید و ربیعی پدر از کار برکنار می شود.

 

عجب تصادفی؟ نویسنده "لاست" چگونه توانسته است عینا از روی دست نویسنده "شب می گذرد" ما تقلب کند؟ آن هم از آن سر دنیا؟ باید جایی باشد که شکایت ما را بررسی کند! 


کلمات کلیدی: دل نوشته ها
کتاب کودک من
ساعت ٥:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱۱/۸  

هستی من و باباش رو با ساختن این قصه و کتابی که صفحه آرایی و تصویرگریش هم کار خودش بوده، حسابی غافلگیر کرد. دیروز که من امتحان داشتم رفته بود دفتر نوید و برای سرگرمی این کار رو انجام داده بود. البته قبلا نمونه هایی از این کتاب ها رو به زبان انگلیسی درست کرده که اونا هم محصولات زمانیه که تو دفتر نوید بی کار بوده. اگه دلتون می خواد این کتاب رو ببینید می تونید به  لینک زیر مراجعه کنید

 http://greatiranpics.blogspot.com

  این نکته رو در نظر داشته باشید که هنوز خیلی از حروف رو بهشون آموزش ندادن.

 


کلمات کلیدی: دل نوشته ها
ردپا
ساعت ۸:٥٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱٠/۱٤  

این روزها تنها ردپایی از من در دنیای کودکان باقی است.

می ترسم از محو شدن.


کلمات کلیدی: دل نوشته ها
تضاد شادی و غم
ساعت ٥:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٠/٦  

١- شهرداری منطقه ۶ کار خوبی کرد که تولد حضرت عیسی مسیح را به هموطنان مسیحی تبریک گفت. نصب یک پرده نوشته تبریک بر روی دیوار کلیسای نبش ویلا کار بسیار بسیار بزرگی است که ما مسلمان ها در حق اقلیت مسیحی انجام می دهیم!

٢- ساکنان مسلمان منطقه ۶ کار خوبی کردند که زمین بازی سر ویلا را برای مراسم مذهبی ماه محرم آماده کردند.

٣- ما مسلمان ها کار بسیار خوبی می کنیم که هنور چند روز مانده به شروع ماه عزاداری به پیشواز می رویم و انواع نوحه ها را در تکایایمان پخش می کنیم.

۴- و چه تضادی پیش می آید وقتی محل تکیه خیابان ویلا دقیقا روبروی کلیسای نبش ویلا و هم زمان با جشن های اقلیت هم وطنمان باشد!


کلمات کلیدی: دل نوشته ها
نظرخواهی جمعی
ساعت ٩:٤٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۸/٢٥  

تحقیقی در دست دارم  با این موضوع:

"آسیب شناسی ورزش ایران"

خیلی دوست دارم نظراتتون رو بدونم.


کلمات کلیدی: ورزشی
رهایی
ساعت ۱٢:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۸/۸  

پیاده روی پاییزی ولیعصر، سرعت اتوبان حکیم و ترافیک کردستان و صد البته تلخی قهوه ترک ارمنی ساز کافه لرد، فریادم رو به یک سکوت آرامش بخش تبدیل کرد.


کلمات کلیدی: دل نوشته ها
فریاد
ساعت ٧:٤٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۸/٧  

رهایم کن از این برزخ


کلمات کلیدی: دل نوشته ها
خلوص نیت یا چشم و هم چشمی؟
ساعت ٩:٢۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۸/۱  

معمولا پیشنهادهای میم نون جالبن. "اسلام احساساتی"  یکی از جالب ترین پیشنهادای میم نون بود که عینا از وبلاگ "مردم معمولی" این جا آوردم.

"یکی از نزدیکان هر روز به مجلس قرآن خانم ... می رود. خانم ... که احتمالاً ایشان را در تلوزیون دیده باشید یکی از واعظان زن است که در تهران و مخصوصاً به اصطلاح بالاشهر( به خاطر نوع مخاطب) تقریباً شناخته شده است و هواداران بسیاری دارد. ایشان یک موسسه خیریه هم دارند که در آن به مردم بی بضاعت کمک می کنند.

خانمی که از اقوام است و در جلسه دیروز شرکت داشته است برای مادر تعریف کرده که وقتی خانم ... گفته اند می خواهیم برای بچه ها سیسمونی جمع کنیم کمک های زیادی رسیده که کمتر با شنیدن آدم باور می کند. اما از آن هم بیشتر وقتی بوده که خانم ... گفته اند می خواهیم خانه ای درست کنیم برای بچه های بی سرپناه و علاوه بر آنکه از آن ها نگهداری کنیم آن ها را مبلغان اسلام تربیت کنیم. حالا هر کمکی از دستتان بر می آید بکنید.

خانمی بلند می شود و یک خانه 500 متری را هدیه می دهد. خانم دیگری یک زمین 200 متری می دهد. و خانم های زیادی هر کدام چند میلیون از کیف هایشان در می آورند و هدیه می دهند. خانم دیگری یک گردنبند یک میلیون و پانصد هزار تومانی هدیه می دهد. و بعد خانم ... می گوید این گردنبند را 5 میلیون به نفع این بچه ها می فروشیم. یک مادر شهید به نام فرزندش این گردنبند را می خرد. خانم دیگری انگشترش را هدیه می هد و در مورد آن هم همین اتفاق می افتد. راوی می گوید هرکس که پول همراه نداشت یک تکه از طلاهایش را باز می کرد و هدیه می داد و ... .

از همه جالبتر اصطلاحی بود که ایشان به کار برده بودند:

"انگار همه را جو گرفته بود!"

خیلی دلم می خواست دیروز در این جلسه شرکت می کردم. هنوز نمی توانم با این مدل کمک گرفتن از مردم کنار بیایم و راستش هنوز منگم! اما یک چیز روشن است. مردم ایران اگر نگوییم همیشه، بیشتر وقت ها با احساسشان تصمیم گرفته اند و می گیرند نه با عقلشان. و هنرمند در این میدان کسانی هستند که بتوانند احساسات آن ها را تحریک کنند.

به قرآن فکر می کنم که آیه هایش را برای افرادی می گوید که می اندیشند و به اصول کافی که یکی از کاملترین کتاب ها است اما فصل اولش باب "عقل" است.

این چگونه اعتقاداتی است که مجوز حداقل 20 میلیونی به ماشین های خانم های جلسه قرآن خانم ..._ که کل خیابان زمرد پارک شده اند _ می دهد در حالیکه خانواده با آبروی ... که میدان خراسان می نشنیند چند شب بوده که با نان و پنیر افطار و سحر را می گذرانده اند و از آن بدتر هم هستند؟

این چه مدل اسلامی است که اینهمه فاصله طبقاتی را تاب می آورد؟ نمی دانم

 و می ترسم راه رفتن خودم هم یادم برود!"

 


کلمات کلیدی: دل نوشته ها